شهریور 1367 وارد این دنیای اغواگر شدم. به لطف خدا از دبیرستان متوجه شدم که دنیا بدون صاحب و مخلوق بدون خالق هیچ ارزشی ندارد. بیشتر از آنکه دانشجو باشم دانشجو نما هستم. غم ایران دارم. ایران اسلامی. ایرانی که در آن همت و باکری زیسته اند. از بت شکن خمین آموخته ام که خاک ایران مانند همه خاکهای دنیاست. وقتی با ارزش می شود که آن را با خاک پای محمد (ص) آمیخته سازیم. به یقین رسیده ام که اسلام یگانه راه دستیابی به سعادتی است که فیلسوفان عالم هنوز از درک آن عاجز هستند. مفتخرم که در این اوضاع پرفراز و نشیب عصر فتنه هنوز سرباز ولی فقیه و حامی دکتر احمدی نژاد هستم.
بس است آقای موسوی، بس است. در این 3 ماه منتهی به انتخابات هر بلایی خواستید بر سر پرچم مقدس سبز رنگ ام ابیها آوردید. سبز فاطمی تبدیل به ملعبه دخترکانی شده بود که لب و بینی خود را سوراخ کرده بودند. پسرکانی که پرچم مقدس سبز رنگ بر دوش داشتند، لب بر لب سبز دخترانی می گذاشتند که ماتیک های سبز شما را دریافت کرده بودند. سبز نورانی اهل بیت را بر تن اوباشی کردید که جز بلند کردن ضبط ماشینشان و تکرار آهنگ های ساسی مانکن، هیچ هدف دیگری در زندگی ندارند.
بس است آقای موسوی، بس است. پرچم مولای مرا پس بده.
نوشته شده توسط مهدی خانعلیزاده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ، ساعت 11:57 قبل از ظهر