»



منوی کاربری
Make Your HomePage Email To Admin Add to Favorites



شهریور 1367 وارد این دنیای اغواگر شدم.به لطف خدا از دبیرستان متوجه شدم که دنیا بدون صاحب و مخلوق بدون خالق هیچ ارزشی ندارد.بیشتر از آنکه دانشجو باشم دانشجو نما هستم.غم ایران دارم.ایران اسلامی.ایرانی که در آن همت و باکری زیسته اند.از بت شکن خمین آموخته ام که خاک ایران مانند همه خاکهای دنیاست.وقتی با ارزش می شود که آن را با خاک پای محمد (ص) آمیخته سازیم.

متشكرم

صفحات وبلاگ
نظرسنجي
مقالات برتر
خواندنی ها
پيوند هاي روزانه
عکس نوشت
نامردان به ظاهر مرد
دکتر علی شریعتی :

مرد ها در چار چوب عشق به وسعت غیر قابل توجهی نامردند. برای اثبات کمال نامردی آنان تنها همین بس که در مقابل قلب سلیم و فریب خورده ی یک زن احساس می کنند مَردند ، تا وقتی که قلب زن عاشق نشده پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد ، عاجزتر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان ساحره ، پوزه بر خاک و دست تمنا به پسش گدایی می کنند. اما وقتی که خیالشان بابت قلب زن راحت شده یکباره به یادشان می افتد که خدا مَردشان آفرید و آن گاه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جست و جو می کنند...!!!



-

نوشته شده توسط سید احسان علوی در چهارشنبه بیست و ششم دي ماه 1386
پرواز در سکوت
  •  آري ٫ پرواز در سكوت!

     

    خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم

     

    ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز!

     

    پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت !

     

    خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان!

     

    ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد

     

    ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد

     

    خدايا اين چه روزگاري است!

     

    كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند ... كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند!

     

    اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند!

     

    اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود!

     

    اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!

     

    خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما ... آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز... خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم... خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني... خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم

     

    خدايا از تو آرامش مي خواهم... مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم... ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم!

     

    مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت... مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو

     

    خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم... خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم... مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي

     

    خدايا ديگر سخن نمي گويم ... سكوت مي كنم٫ سكوت و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم ... پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم!

     

    پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن

     

    من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را 

     اگه این متن رو نوشتم حتمآ یه دلیلی داشته , آخه خیلی دلم گرفته ....

نوشته شده توسط سید احسان علوی در يکشنبه بیست و هفتم آبان ماه 1386
هم بازی بهشتی ام
                                                            
       
شايد ديگر مرا نشناسي ! شايد مرا به ياد نياوري ، اما من خوب تو را ميشناسم . ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همه مان همسايه خدا
يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم ميشدي . و من همه آسمان را دنبالت مي گشتم، تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت ميکردم
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود ، نور از لاي انگشت هاي نازکت می چکيد . راه که ميرفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند
يادت مي آيد ؟ گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ شيطان . تو گلي بهشتي به سمتش پرت ميکردي و او کفرش در مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد . فقط ميگفت: همين که پايتان به زمين برسد ، مي دانم چطور از راه به درتان کنم
تو شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت ميگذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح که مي شد در آغوش نور به خواب ميرفتي
اما هميشه خواب زمين را مي ديدي . آرزويي، روياهاي تو را قلقلک ميداد. دلت ميخواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين کار را کردم ، بچه هاي ديگر هم ، ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد
تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را . ما ديگرنه همسايه هم بوديم و نه همسايه خدا. ما گم شديم و خدا را گم کرديم
دوست من ، همبازي بهشتي ام ! نمي دانی چقدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ ميزند: از قلب تو تا من يک راه مستقيم است، اگر گم شدي از اين راه بيا 
      
بلند شو ، از دلت شروع کن . شايد دوباره همديگر را پيدا کنيم .....

نوشته شده توسط سید احسان علوی در چهارشنبه بیست و سوم آبان ماه 1386
دروازه عشق

يكي بود يكي نبود . مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي که از دنیا رفت همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت می رود . 

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت.

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))


                                                                                         پائولو كوئلیو

نوشته شده توسط سید احسان علوی در دوشنبه بیست و یکم آبان ماه 1386
آخرين ارسال ها

کپی برداری از مطالب سایت فقط با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2008 © by MehdiNews.com
This Site Designed By Mehdi Khanalizadeh @ www.MehdiNews.com

. اين سایت توسط مهدی خانعلی زاده طراحي و كدنويسي شده است و هرگونه كپي برداري از آن منوط به كسب اجازه مي باشد