»


منوی کاربری
Make Your HomePage Email To Admin Add to Favorites



شهریور 1367 وارد این دنیای اغواگر شدم.به لطف خدا از دبیرستان متوجه شدم که دنیا بدون صاحب و مخلوق بدون خالق هیچ ارزشی ندارد.بیشتر از آنکه دانشجو باشم دانشجو نما هستم.غم ایران دارم.ایران اسلامی.ایرانی که در آن همت و باکری زیسته اند.از بت شکن خمین آموخته ام که خاک ایران مانند همه خاکهای دنیاست.وقتی با ارزش می شود که آن را با خاک پای محمد (ص) آمیخته سازیم.

متشكرم

صفحات وبلاگ
نظرسنجي
مقالات برتر
خواندنی ها
پيوند هاي روزانه
عکس نوشت
همانا که حزب خدا پیروز است
کجایند آنهایی که از ایستادگی می هراسند؟ کجایند آنهایی که می گفتند آمریکا قدرت برتر جهان است و ما باید این را بپذیریم؟ کجایند آن درماندگانی که دم از عجز و لابه در درگاه خداوندگار دموکراسی می زدند؟ این افراد کجایند تا کور شدن جهانخواران را ببینند.مگر یکتا پروردگار عالم نگفته است که فان حزب الله هم الغالبون؟ مگر نگفته است که تو در حزب من باش ، بقیه اش را خودم حل می کنم؟ آیا بالا رفتن قیمت گوجه فرنگی ارزش داخل شدن به حزب خدا را ندارد؟


نمی دانم چه و چگونه از لبنان بگویم.حاضر هستم تمام زندگی ام را بدهم اما به جای غوطه ور بودن در میان مردمی که 5 تومان گران شدن نان را تاب نمی آورند ، در میان مردمانی باشم که کشورشان با خاک یکسان شده است اما لحظه ای دست از اعتقادات خود نمی شویند.وقتی فریاد های غرورانگیز آن سید بزرگوار را بر سر طبل توخالی ای به نام اسرائیل می بینم ، ناخود آگاه اشک می ریزم.هم اشک شوق است و هم اشک عصبانیت.شوق از اینکه هنوز هم مردانی هستند که بر سر وعده خویش با خدای یگانه هستند و عصبانیت از اینکه در میان مردمی زندگی می کنم که خدایشان را فراموش کرده اند.مردمی که شعب ابی طالب را فراموش کرده اند.براستی چه کمدی ای می شد اگر مردم ایران در زمان پیامبر حضور داشتند.

آفرین بر مقاومت.نه به معنای یک حزب بلکه به معنای لغوی آن.مقاومت ، سرافرازی می آورد.خواه رهبرش سید حسن نصرالله باشد خواه چه گوارا خواه احمدی نژاد.اصل بر مقاومت است.مقاومت در برابر زورگو و متجاوز.بهایش را هم باید پرداخت و ما می پردازیم.جانمان را فدای آرمانمان می کنیم.بلی ، آرمان و اعتقادمان.

آمریکا سالانه میلیاردها میلیارد به اسرائیل کمک می کند.اصلا اگر کسی غیر از این انجام دهد ، مواخذه می شود.حتی یکی از تبلیغات اصلی برای بازی های سیاسی ، دفاع از اسرائیل است.آنوقت در مملکت به اصطلاح اسلامی مان ، معاون ارشد رئیس جمهور سابق کشورمان از کمک به لبنان انتقاد می کند و آن را شرعا جایز نمی داند.تف بر این دنیای نامرد که حتی دین و شرعیات را هم بازیچه خود قرار داده است.

درود بر حزب الله و درود بر خلیفه شایسته خدا بر روی زمین ، سید حسن نصرالله.کاش اندکی ، فقط اندکی از خون غیرتمند این سید بزرگوار در درون رگهای مردم این سرزمین جاری بود.


سمير قنطار کيست؟

متن كامل سخنراني «سمير قنطار» در مراسم استقبال

گزارش تصویری: مراسم تشیع 199 شهید حزب الله

ابطحي: كمك به لبنان مجوز شرعي ندارد!

گزارش تصویری: مراسم بزرگداشت سمیر قنطار



پی نوشت :

1- درگذشت خسرو شکیبایی در زمانه ای که بازیگرانش افشار و گلزار هستند ، دو چندان دردناک است.درود خداوندگار عالمیان بر او باد.

2- اسفندیار رحیم مشایی که معرف حضورتان هست.گویا ایشان به نمایندگی سلطنت طلبان در ایران تبدیل شده اند.بزودی
حرف های اخیر ایشان را بررسی خواهم کرد.

3- هوا بس ناجوانمردانه داغ است.
-

نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در يکشنبه سی ام تير ماه 1387
همان که نان داد

چه بگویم؟ از کجا بگویم؟ از شب هایی که با صدای گریه های من از خواب پریده است یا از دعواهایی که بر سر مدل ریش من داریم؟ از پشتوانه بودنش بگویم یا از عدم تفاهم سلیقه هامان؟ نمی دانم.هر چقدر می توان مادر را با خوبی و بدون نقص تعریف کرد ، برای پدر باید کلی مقدمه چینی کرد.

شکی نیست که پدر جایگاهی بسیار والا دارد و همه ما موظف (بله ، موظف) به اطاعت تام و تمام از وی هستیم اما بعضی مواقع این تفاوت نسل ها کار دست آدم میده.خب سلیقه ها فرق می کنه دیگه.من دوست دارم ریش بلند داشته باشم اما پدرم میگه باید کوتاهش کنی (امروز صبح وقتی بعد از یک سال صورتم را کامل تراشیدم ، پدرم بهم گفت تازه شبیه آدمیزاد شده ای!!!).من دوست دارم تمام شلوارهایم مشکی باشد اما او می گوید باید سبز بپوشی.تازه این مسائل ، جزئیات است.وای به روزی که بخواهیم در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی و بالخصوص مذهبی صحبت کنیم.خدا باید به حال افراد خانواده رحم کند.چون هیچکدام کوتاه نمی آییم.من از سه در چهار خوشم نمیاد.در واقع حالم ازش بهم می خوره.برای همین وقتی قهقهه های پدرم رو می بینم ، اعصابم خرد میشه.داغون میشم وقتی پدر عزیزم جلوی تلویزیون می نشیند و از برنامه های چیپ لذت می برد.برای پدرم قابل درک نیست که من 200 هزار تومان برای خرید کتاب کنار بگذارم.او نمی داند کتاب چقدر جذاب است (شاید هم من نمی دانم خرج زندگی سخت است.اینجا را ببینید).


با تمام موارد فوق ، پدرم را دوست دارم.چرا؟ چون پدرم است.چون ولی من است و حق ولایت بر من دارد.چون دیروز به قد 198 سانت و وزن 110 کیلوی من نگاه کرد و گفت ((یادش بخیر! انگار همین دیروز بود که روی کولم سوارت می کردم و سربالایی خیابان هنگام رو قلمدوش تا خانه می بردمت)).چون همانی است که نان می دهد.چون اصول دینم را از او گرفته ام.چون صبح ها می بینم که به خاطر من ، از خانه بیرون می رود و بعد از ظهر به خانه باز می گردد.مخلص کلام اینکه پدرم را دوست دارم چون پدرم است.

-

نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در چهارشنبه بیست و ششم تير ماه 1387
بهشت و جهنم
 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند.هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت.

 

گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

 

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند.در يك پيچ جاده ، دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.

 

 رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد و گفت : روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است ؟

 

دروازه‌بان: روز به خير، اينجا بهشت است .

 

رهگذر گفت : چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.

 

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.

 

رهگذر گفت : اسب و سگم هم تشنه‌اند.

 

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

 

مرد خيلي نااميد شد.چون خيلي تشنه بود ، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.

 

 پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

 

 مسافر گفت: روز به خير.

 

مرد با سرش جواب داد.

 

 ما خيلي تشنه‌ايم.من ، اسبم و سگم.

 

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

 

مرد ، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد.

 

مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

 

 مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست ؟

 

مرد گفت : بهشت.

 

رهگذر با تعجب پرسید : بهشت؟! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است.

 

مرد جواب داد : آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

 

مسافر حيران ماند و گفت : بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند.اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود.

 

مرد با لبخندی معنادار گفت : كاملأ برعكس ؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند.




کتاب ((شیطان و دوشیزه پریم)) - نوشته پائولو کوئیلو
-

نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در دوشنبه بیست و چهارم تير ماه 1387
قضاوت با خودتان

((ای پسر حنیف ، به من خبر رسیده است که مردی از جوانان بصره تو را بر خوانی خوانده است و تو بدانجا شتافته ای.خوردنی های نیکو برایت آورده اند و پی در پی کاسه ها پیشت نهاده.گمان نمی کردم تو مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندان را به جفا برانند و بی نیازان را بخوانند.بنگر کجایی و از آن سفره چه بر میگیری))  نهج البلاغه - نامه 45








-

نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در شنبه بیست و دوم تير ماه 1387
آخرين ارسال ها

کپی برداری از مطالب سایت فقط با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2008 © by MehdiNews.com
This Site Designed By Mehdi Khanalizadeh @ www.MehdiNews.com

. اين سایت توسط مهدی خانعلی زاده طراحي و كدنويسي شده است و هرگونه كپي برداري از آن منوط به كسب اجازه مي باشد