»



منوی کاربری
Make Your HomePage Email To Admin Add to Favorites



شهریور 1367 وارد این دنیای اغواگر شدم.به لطف خدا از دبیرستان متوجه شدم که دنیا بدون صاحب و مخلوق بدون خالق هیچ ارزشی ندارد.بیشتر از آنکه دانشجو باشم دانشجو نما هستم.غم ایران دارم.ایران اسلامی.ایرانی که در آن همت و باکری زیسته اند.از بت شکن خمین آموخته ام که خاک ایران مانند همه خاکهای دنیاست.وقتی با ارزش می شود که آن را با خاک پای محمد (ص) آمیخته سازیم.

متشكرم

صفحات وبلاگ
نظرسنجي
مقالات برتر
خواندنی ها
پيوند هاي روزانه
عکس نوشت
زیبا همیشه زیباست
گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود.

سوال این بود : 


معنی عشق چیست؟


و
قتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله

عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله

عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله

دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارک - 6 ساله

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه . همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که پی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه 


نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیه؟

-

نوشته شده توسط سید احسان علوی در جمعه بیست و ششم بهمن ماه 1386
من نسکافه نمی خورم
من نسکافه نمي‌خورم!

 نسکافه داغ است

 داغ‌تر از آن تکه سربي که نشست توي سينه‌ي محمد

 وقتي نشسته بود

 در آغوش پدرش

 

من نسکافه نمي‌خورم!

 نسکافه تلخ است

 تلخ‌تر از آن روزي که پدر زينب را گرفتند

 و کشان‌کشان انداختند

  توي آن ماشين آهني

 که حتي پنجره هم نداشت

 

من نسکافه نمي‌خورم!



نسکافه سياه است

 سياه‌تر از آن شبي که هانيه و مادربزرگش را

 از خانه بيرون انداختند

 و يک غول آهني روي سقف خانه‌شان راه رفت

 

من نسکافه نمي‌خورم!

 من افتخار مي‌کنم که نسکافه نمي‌خورم

 بگذار همان چهار جوان اسراييلي

 بنشينند زير سايه‌ي درخت پرتقال خانه‌ي احمد

 و نسکافه بخورند

 و بخندند به ريش همه‌ي شيوخ عرب

 

من نسکافه نمي‌خورم! من نسکافه نمي‌خرم!

 من حتي يک ريال نمي‌دهم

 که بشود آن تکه سرب

 که بشود يک قطره بنزين براي آن ماشين آهني

 که بشود بند پوتين آن سرباز اسراييلي

 

من نسکافه نمي‌خورم!

 و نسکافه فقط همان يک فنجان قهوه نيست

 همان پيراهني است که تو پوشيده‌اي

   و من پوشيده‌ام

 همان گوشي موبايلي است که تو خريدي

 و براي خريدنش سيصد و پنجاه‌هزار تومان بدهکار شدي

 

من نسکافه نمي‌خورم!


منبع :
یادداشت های یک سه نقطه
-

نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در سه شنبه بیست و سوم بهمن ماه 1386
همه بودند با ظاهرهای متفاوت






نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در دوشنبه بیست و دوم بهمن ماه 1386
بررسی فیلم آواز گنجشک ها
                                                          رقص شترمرغ ها


فیلم های مجید مجیدی مثل کتابهای موریس مترلینگ است.همانطور که مترلینگ سعی می کند تا مفاهیم سنگین فلسفی را به زبان ساده و قابل فهم برای عموم تبدیل کند ، فیلمهای مجیدی هم مسائل عرفانی را به صورت عامه پسند ارائه می کنند.((آواز گنجشک ها)) هم از این قاعده مستثنی نیست.آخرین فیلم مجیدی به قدری زیبا و ملموس مسائل و مشکلات و تقابل میان روستا و شهر را بیان می کند که جای هیچگونه تردیدی برای دست زدن در آخر فیلم به افتخار کارگردان ، باقی نمی گذارد.فکر می کنم حتی خود مجیدی هم تصور نمی کرد حدود 2000 نفر تماشاگر در سینما آفریقا به مدت 30 ثانیه او و فیلمش را تشویق کنند.برای همین بود که در انتهای فیلم از خوشحالی به میان جمعیت آمد و با لبخندی فراخ (که قبل از اکران فیلم وجود نداشت) به ابراز احساسات مردم پاسخ داد.



کریم ، مردی میانسال است که همانند سایر روستاییان دل پاکی دارد.او در یک مکان پرورش شترمرغ کار می کند.در طی یک حادثه ، یکی از شتر مرغ ها فرار می کند و این موجب اخراج شدن کریم می شود.کریم برای کسب روزی ، به شهر می رود و با موتورش مسافرکشی می کند.در همین جا است که تقابل میان شهر و روستا عیان می شود.آلودگی های شهر حتی دامان کریم معصوم ما را هم میگیرد و پول حرام را وارد زندگی او می کند.اما مگر خداوند رحمان نیست؟ پس خدا دست به کار می شود و شخصا برای پاک کردن آلودگی از زندگی کریم اقدام می کند.گوجه سبزهایی که با پول حرام خریداری شده اند ، به دامان پاک آب می روند تا تطهیر شوند.تمام زوائدی که کریم از شهر سوغات آورده است ، بر سرش آوار می شود تا بفهمد به جای در و پنجره های قدیمی ، بهتر است به فکر آب انبار روستا باشد.حتی چشم و هم چشمی شهری ها هم در کریم اثر می کند.احساس غرور او از داشتن آنتنی متفاوت با بقیه ، این را عیان می کند.

((آواز گنجشک ها)) را باید در سالن سینما دید.فیلمبرداری عالی و چشم نواز فیلم ، به قدری مخاطب را محسور خود می کند که حتی اجازه جا به جا شدن روی صندلی را هم به او نمی دهد.سکانس ریختن ماهی ها به قدری زیبا و طبیعیست که ناخود آگاه وجدان انسان را به درد می آورد.نفس نفس زدن های بچه ها و چشمان اشکبارشان ، هر گونه مقاومتی را در هم می شکند و مخاطب را مجبور به اشک ریختن می کند.

 


 

تمام کسانی که در سالن سینما نشسته اند ، بچه شهر هستند و با دیدن بچه های روستا که چه سبکبال به این طرف و آنطرف می روند و برای 700 تومان حاضرند اضافه کاری بکنند ، دلشان برای بچگی تنگ می شود.

موسیقی فیلم بسیار گوشنواز است.کیفت را کوک و عیشت را تکمیل می کند.موسیقی فیلم حتی از آواز گنجشک ها و رقص شترمرغ ها هم زیباتر است.


رقص شترمرغ را به خاطر بسپارید.شترمرغ رفتنیست...  
-

نوشته شده توسط مهدی خانعلی زاده در يکشنبه بیست و یکم بهمن ماه 1386
آخرين ارسال ها

کپی برداری از مطالب سایت فقط با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2008 © by MehdiNews.com
This Site Designed By Mehdi Khanalizadeh @ www.MehdiNews.com

. اين سایت توسط مهدی خانعلی زاده طراحي و كدنويسي شده است و هرگونه كپي برداري از آن منوط به كسب اجازه مي باشد